سوپر هدف چیست؟

برای کلمه هدف تعریف‌های گوناگونی ذکر شده است:

. هر تصمیمی که انسان در طول زندگی خود می‌گیرد و برای انجام آن سعی و تلاش می‌کند.

. وضعیتی که انسان می‌خواهد در آینده داشته باشد و این خواستن حتما با عمل همراه باشد.

. موقعیتی که ما برای رسیدن به آن آگاهانه تلاش می‌کنیم.

تمام این تعاریف در جای خودشان کاملا صحیح هستند، ولی آن چیزی که در این مقاله مورد نظر ما است، به این صورت بیان می‌شود:

«وقتی کسی همه و همه تلاش‌هایش، در راستای رسیدن به یک موضوع خاص و مورد علاقه قرار می‌گیرد، آن‌موضوع، سوپرهدف آن شخص است».

به تعبیری دیگر، پیگیری مصرانه در مورد هدفی که آن هدف، موقعیت شخص را در جهان هستی و در زندگی بیان می‌کند. در مقاله‌های قبلی، در بحث انگیزه‌ها بیان کردیم، باید بتوانیم سایر اهدافی را که برانگیخته از انگیزه‌های بیرونی یا درونی پایدار نسبی هستند، به‎عنوان ابزار و سوخت مصرفی برای طی کردن مسیر هدف اصلی که همان سوپرهدف باشد به کار ببندیم. بنابراین وقتی من یک سوپرهدف انتخاب می‌کنم، دیگر هیچ‌گاه به پوچی‌ها و بن‌بست‌ها برنمی‌خورم؛ چون تمام امور و اتفاقات اطرافم را با آن مقایسه می‌کنم و به سنجش سایر کارها با آن می‌پردازم. برای دانستن چگونگی این کار ابتدا باید با ماهیت سوپرهدف آشنا شوید و بدانید جزء کدام دسته از اهداف قرار می‌گیرد تا بتوانید آن را از سایر کارهای زندگی‌تان تمایز دهید و اهداف دسته‌های دیگر را با آن هم‌جهت کنید.

بشر در طول زندگی خود چه کرده؟

بشر در طول زندگی هر هدفی که انتخاب کرده است، شامل یکی از این سه دسته می‌شود:

  1. اهداف حوزه جسم.
  2. اهداف حوزه ذهن.
  3. اهداف حوزه روح.

اگر نکند…

هرکس باید و باید تمام اهداف خود را در این سه دسته تقسیم کند؛ چرا که اگر این کار را نکند و مثلا فقط متمرکز در اهداف حوزه جسم بشود، در نهایت به پوچی و سرنوشتی تاریک در زندگی خود خواهید رسید، اما چگونه است که این اتفاق می‌افتد؟ برای یافتن پاسخ، می‌توانید با مطالعه سرنوشت انسان‌های مختلف، با موارد تلخ و تاریک برخی افراد مشهور، ثروتمند، ساده‌زیست یا حتی تحصیل‌کرده‌ای مواجه شوید که اثر یا نوشته‌ای را قبل از پایان دادن به زندگی‌شان باقی گذاشته‌اند و هنگامی که علت خودباختگی آن‌ها را در زندگی بجویید، متوجه می‌شوید همه این افراد با یکدیگر متفاوت بوده‌اند؛ اما شاخصه مشترک بین آن‌ها فقط یک چیز بوده است! اینکه روح آن‌ها خسته شده بوده، لذت زیبایی و شادابی را نچشیده و گرد و غبارهای آلوده‌، روحشان را تیره‎وتار کرده بوده و همین عامل‌ها باعث شده تا حقیقت را درک نکنند و ندانند که چگونه باید زندگی کنند!

غنیمت شمردن فرصت

و از طرفی چه بسیار هستند افرادی که پس از پایان دادن به زندگی تک‎بعدی‌شان، حتی اثری هم از خود باقی نمی‌گذارند و آن را در سینه خود پنهان نگه می‎دارند و به زندگی خود پایان می‌دهند. البته لزوما این‎گونه نیست که هرکس به پوچی برسد خود را نابود کند. بسیاری از افراد تا آخر عمرشان با اندوهی که از چهره‎شان هویداست، زندگی می‌کنند، اما اگر همه این افراد می‌دانستند که چرا «هستند» و چطور باید «زندگی» کنند، در مسیر محبت و عشق جریان پیدا می‌کردند. آنان اگر می‌خواستند پس از رسیدن به اهداف و آرزوهایشان احساس پوچی نکنند، در هر سه بُعد از ابعاد وجودی خود، هدفی را برمی‌گزیدند تا دچار زندگی تک‎بعدی نشوند، اما شاید آن‌ها این مطلب را نمی‌دانستند، پس فرصت را غنیمت شمارید؛ چون آینده را خودتان می‌سازید.

قانون گلوله‌‎‎برفی

کاری که باید بکنیم این است که در هر سه حوزه اهدافی را مشخص کنیم تا تک‌‎بعدی نشویم. این سه حوزه مانند یک چرخه است که هر کدام باعث تقویت دیگری می‌شود. یک گلوله‌‎برفی بزرگ را تصور کنید که در ابتدای یک سراشیبی پر از برف قرار گرفته است، به‎‌محض اینکه گلوله برف را به سمت سرازیری رها کنید، به میزان هر چرخشی که گلوله، روی برف‌ها می‌خورد، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود. نکته جالب این است که به همان نسبتی که گلوله بزرگ‌تر می‌شود و رشد می‌کند، به علت افزایش حجم و جرم آن، سرعتش هم زیادتر خواهد شد و چرخه رشد تا جایی که سراشیبی ادامه داشته باشد، ادامه خواهد داشت. چرخه حوزه‌های سه‌گانه اهداف زندگی هم مانند گلوله‎‌برفی است:

. محبت و عشق یک سراشیبی بی‌پایان در زندگی ما است.

. اما گلوله برفی که هنوز رها نشده است، اصل و جوهره اهداف شما، یعنی همان حوزه روح است.

. چرخش گلوله، اهداف حوزه ذهن هستند؛ چون این ذهن و بُعد فکری شما است که چرخه‌ها را در زندگی‌تان به وجود می‌آورد.

. برف‌های که در سراشیبی قرار دارند، اهداف حوزه جسم هستند؛ چون این بُعد مادی انسان است که تقویت‎کننده چرخه‌های زندگی است.

این سه همیشه در حال تقویت یکدیگر خواهند بود؛ مگر وقتی که گلوله از مسیر خود منحرف شود. در این صورت گلوله‌‎برفی نابود خواهد شد.

از همه مهم‌تر

آن هدفی که از همه اهداف مهم‌تر است و باید توجه بیشتری به آن داشت حوزه روح است؛ چرا که اگر گلوله‌‎برفی وجود نداشته باشد، چرخشی هم رخ نمی‌‎دهد و در این صورت برفی هم به گلوله نمی‌چسبد تا باعث افزایش سرعت آن بشود. بنابراین طبق قانون گلوله‌برفی:

. کسی که فقط از اهداف حوزه فکر استفاده کند، مانند کسی است که در هوا به دور خود می‌چرخد، خب نتیجه‌ای هم حاصل نمی‌شود یا بهتر است بگوییم به پوچی خواهد رسید.

. کسی هم که فقط در حوزه جسم فعالیت می‌کند، مانند کسی است که در حال این‎‌طرف و آن‌‎طرف ریختن برف‌ها است که در این مورد هم هیچ نتیجه‌ای کسب نخواهد شد و پوچی دیگری ایجاد می‌شود.

بنابراین:

هرکس در زندگی باید یک «سوپرهدف» انتخاب کند و دیگر اهداف خود را با آن هم‌جهت و هم‌راستا کند. سوپرهدف نقش یک رهبر و فرمانده مقتدر را در بین اهداف به عهده می‌‎گیرد و سایر اهداف را به خدمت خود درمی‌‎آورد، پس حوزه‌ای که مربوط به سوپرهدف می‌شود، قطعا حوزه روح است؛ چون سایر حوزه‌ها وابسته به حوزه روح هستند و تا روح انسان شروع به فعالیت نکند، تلاش کردن در سایر زمینه‌ها نوعی درجا زدن به حساب می‌آید و در انتها به سوی بن‌بست‌ها ختم می‌شود.

با ذکر این مطالب نتیجه می‌گیریم که اهداف حوزه جسم و ذهن باید با هدف حوزه روح هم‌راستا شوند تا نتیجه‎‌بخش باشند.

سوپر هدف چیست؟

الان وقت آن رسیده است که با دانستن پیش‌نیازهایی که بیان شد، متوجه شوید «سوپرهدف» چیست. سوپرهدف یک «حرکت» یا «سیر» است، سیر و حرکت به سوی یک منبع تمام‌‎نشدنی از جنس محبت و عشق که متناسب با جنس روح آدمی است تا اینکه روح با اتصال به آن بتواند همیشه از آن منبع نیرو بگیرد و از نیاز‌ها بی‌نیاز شود، سالم بماند، همیشه سرحال، شاداب و باطراوت باشد.

از افقی به عمودی

نتیجه‌ای که پس از انتخاب سوپرهدف به دست خواهید آورد، این است که شما به‎‌خاطر سیر و حرکتی که به سوی منبع محبت و عشق خواهید داشت، «چرایی» بودنتان را از عمق وجود درک خواهید کرد و هنگامی که این اتفاق رخ دهد، انسان تازه معنی زندگی را متوجه می‌شود؛ چون می‌داند برای چه چیزی است که «هست» و دارد به همان گونه‌ای که باید زندگی کند، زندگی می‌کند و به‌‎همین‌‎خاطر، حتی در بدترین شرایط، هیچ‌گاه سؤال‌هایی مانند «الان که چی؟ بعدش چی؟ باید چه کار کنم؟» برایش پیش نخواهد آمد؛ چون می‌داند هر کاری که می‌کند یا هر چیزی که برایش اتفاق می‌افتد، نتیجه‌اش نزدیکی بیشتر به منبع تمام‎‌نشدنی محبت و عشق است؛ نتیجه‌اش گسترانیدن روح خود است؛ نتیجه‌اش گسترده شدن روح خود است تا هیچ‌گاه احساس پوچی، یک‌نواختی و خودباختگی به او دست ندهد. متوجه خواهد شد که «زنده بودن» «زندگی کردن» نیست؛ زنده بودن یک حرکت افقی است، حرکتی از گهواره تا گور، اما زندگی کردن یک حرکت عمودی است، از زمین تا اوج آسمان‌های بی‌کران.

مثالی در قالب احساس آدم‌ها

مثلا کسی که در این مسیر حرکت می‌کند اگر شخصی ثروتمند است؛ احساس آرامش دارد. اگر غیرثروتمند است؛ باز آرامش دارد. اگر مشهور است، اگر مشهور نیست، اگر جسم سالم دارد، اگر مریض است و هر حالتی که تصورش را بکنید، باز احساس آرامش و رضایت و شادابی و طراوت را خواهد داشت؛ چون می‌داند هر چیزی که اتفاق بیفتد و هر کاری که قرار است انجام دهد، نهایت آن، حرکت و سیر در مسیر محبت و عشق ورزیدن است تا روحش بیش‌‎از‌پیش پرورش یابد. بنابراین، انسان وجود دارد تا محبت و عشق بورزد، اما نه هر عشق و محبتی، بلکه عشق‌‎ورزی و محبت به منبع عشق و محبت که آن منبع، ابتدا و انتهای کائنات و تنها دلیل بودن ما است.

قطره جدا افتاده از اقیانوس

اما این که حقیقت آن منبع نامتناهی چیست، به تنهایی بیشتر از میلیاردها میلیارد کتاب می‌شود و ما هر چقدر هم که تلاش کنیم، همانند قطره‌ای که از اقیانوس جدا افتاده است، می‌توانیم از آن اطلاعات کسب کنیم؛ چون نه فقط منبعی که داریم از آن سخن می‌گوییم تمام‎نشدنی است؛ بلکه روح انسان در نیرو گرفتن از آن منبع به گونه‌ای است که هرچه بیشتر به آن منبع نزدیک شود، بیشتر و بیشتر لذت خواهد برد و این لذت تمام‎نشدنی است؛ چون منبع آن لذت تمام‎نشدنی است. هنگامی که انسان توانست به سوی مبدئی که از آن آمده است و برای آن زندگی می‌کند و به سوی آن خواهد رفت، حرکت کند و در مسیر آن قرار بگیرد و مراقب باشد از آن مسیر منحرف نشود، دیگر هیچ‎‌چیزی توانایی این را ندارد که لذت و آرامش این‌‎چنینی برایش خلق کند و این‎گونه است که همه چیز انسان در راستای سیر به سوی آن منبع شکل می‌گیرد و هیچ‎‌گاه در حسرت چیزی که ندارد نمی‌ماند؛ چون همه‌‎چیز دارد. چون آن منبع، همه چیزهاست. اگر ثروتمند است از ثروتمندی‎‌اش لذت می‌برد یا اگر نیازمند است، نیازهایش نمی‌توانند محدودیتی برایش ایجاد کنند و سایر موارد دیگری که ممکن بوده هر فردی را به بن بست‌های زندگی برساند. بنابراین اتصال به آن منبع، دلیل زندگی کردن انسان‌ها است.

نویسنده: محمد دهنوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *